اگه باز از روزگار دلت گرفت... لحظه ها... ثانیه ها .... ابری شدن..............
چشمانم گریان است و دلم خون
دل من صاف است به زلالی آب
وچشمانم گریه می کنند مانند آسمان
پاهایم یخ زده
و دستانم خسته از پارو زدن
دیگر به چه امیدی زنده بمانم
وقتی که در این دریای بیکران ساحلی پیدا نیست
آری
این دریا غم من است
غم های من پایان نخوا هد یافت
حال که ترکم کردند و دلم شکست...
من نا امید نمی شوم و همچنان پارو می زنم
چون خدا را دارم
خدای من
دل شکسته ی من را ترمیم کن
و مرا از این دریا ی غم و خون نجاتم ده...
+نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت19:54توسط خاطره |
|
About
من همون همیشه غزل خوان و شاعر رویا... قبلا اینجا روزانه هام می نوشتم... اما کم کم تبدیل شد به محلی خط خطی های ذهنم... خوشحال میشم نظر واقعیت و در مورد این خط خطی ها بگی... شاید یه روز تبدیل بشن به شکل های قابل فهم...