اگه باز از روزگار دلت گرفت... لحظه ها... ثانیه ها .... ابری شدن..............
چشمانم گریان است و دلم خون
دل من صاف است به زلالی آب
وچشمانم گریه می کنند مانند آسمان
پاهایم یخ زده
و دستانم خسته از پارو زدن
دیگر به چه امیدی زنده بمانم
وقتی که در این دریای بیکران ساحلی پیدا نیست
آری
این دریا غم من است
غم های من پایان نخوا هد یافت
حال که ترکم کردند و دلم شکست...
من نا امید نمی شوم و همچنان پارو می زنم
چون خدا را دارم
خدای من
دل شکسته ی من را ترمیم کن
و مرا از این دریا ی غم و خون نجاتم ده...
+نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت19:54توسط خاطره |
|
تو بارون که رفتی شبم زیر و رو شد
یه بغض شکسته رفیق گلو شد
تو بارون که رفتی دل باغچه پژمرد
تمام وجودم توی آینه خط خورد
هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره
دلم غصه داره... دلم بی قراره
نه شب عاشقانه است... نه رویا قشنگه
دلم بی تو خونه... دلم بی تو تنگه
یه شب زیر بارون که چشمم به راهه
می بینم که کوچه پر نوره ماهه
تو ماه منی که تو بارون رسیدی...
امید منی، تو شب نا امیدی...
+نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت11:19توسط خاطره |
|
About
من همون همیشه غزل خوان و شاعر رویا... قبلا اینجا روزانه هام می نوشتم... اما کم کم تبدیل شد به محلی خط خطی های ذهنم... خوشحال میشم نظر واقعیت و در مورد این خط خطی ها بگی... شاید یه روز تبدیل بشن به شکل های قابل فهم...