تبليغاتX
خط خطی


















خط خطی

اگه باز از روزگار دلت گرفت... لحظه ها... ثانیه ها .... ابری شدن..............

از صبح بغض راه  گلویش را بسته بود نمی دانست چه کار کند... بالاخرخ طاقت نیاورد و اشک از چشمانش جاری شد و بر سر من و تو فرو ریخت... بر زمین ریخت و همه جا را خیس کرد...

دوباره بارون گرفته... همه سریع خودشون و به یه سر پناهی می رسوننو چتر ها رو باز می کنن....  به چهرهاشون که دقیق بشی می فهمی اصلا  از اومدن بارون خوششون نیومده.... می فهمی که اصلا نمی خوان مثل درخت ا خیس بشن... حتی نمی خوان بفهمن تو دل قطرها  چی می گذره...!

آروم  بین جمعیت قدم می زنم... جمعیتی که هر لحظه پراکنده تر می شه... وقتی از کنارم رد می شن سنگینی نگاهشون و حس می کنم .. چیزی زیر لب می گن و از کنارم رد میشن.....

شاید  تعجب می کنن که مثل اون ها نیستم که از بارون فرار نمی کنم... نمی خوام فقط نظاره گر باشم... می خوام پا به پای بارون گریه کنم...!

عاشق بارونم..... عاشق قطره هاش که روی صورت بباره..... عاشق خیس شدن زیر بارون...

خیابون دیگه خلوت شده.... گهگاهی فقط یه رهگذر رد میشه.. اونم مثل بقیه نگاهم می کنه انگار که... احساس می کنم با چشماش میگه: نگاه کن دیوونه بارون ندیده ......!!!

وقتی  کوچه ها خلوته راحت تر میشه زیر بارون قدم رد... خب کسی چپ چپ نگاهت نمی کنه...!

بهترین  لحظه اش موقعه ای که می بینی گل ها چه قشنگ زیر بارون خیس شدن....  می بینی انگار همه چی زیبا تر شده....

همراه باران گریه می کنم و با قطرات صحبت می کنم... فقط قطره ها می دونن تو دل من چی میگذره... فقط و فقط قطره ها....

 





ای رسیده وقتی رفتی درد دلهام تازه تر شد

هر شبم به شب نشینی با خیال تو به سر شد

من یکی بوده همیشه تو  یکی نبوده قصه

لحظه هایی که نبودی لحظه های پر غصه

این تویی که تو بریدی دیگه گفتم که تموم شد

دیگه گفتم که نمی یای عاشقونه هام حروم شد...

ولی مهربون تر از اون بودی که تنهام بزاری

تو نتونستی  که بی من باشی و طاقت بیاری...!

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 11 آذر1387ساعت20:1توسط خاطره | |