تبليغاتX
خط خطی


















خط خطی

اگه باز از روزگار دلت گرفت... لحظه ها... ثانیه ها .... ابری شدن..............

از عذاب رفتن تو.... می سوزم تو اوج غربت

 

برای  بودن  با تو ندارم یه  لحظه  فرصت

 

اینجا اشکه  تو چشام.... به کسی نشون ندادم

 

اگه بشکنه غرورم.... خم به ابروم نمی یارم

 

وقتی نیستی هر چی غصه است  تو صدام

 

 وقتی نیستی هر چی اشکه تو چشامه...

 

از وقتی رفتی دارم از غصه رفتن تو می سوزم

 

کاشکی بودی  و میدی  که چی  آوردی  به روزم

 

حالا عکست تنها یادگار از تو

 

خاطراتت  تنها باقی مونده از تو

 

 وقتی نیستی یاد تو هر نفس آتیش می زنه به این وجودم

 

کاش از اول نمی دونستی من عاشق تو بودم

 

+نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت19:49توسط خاطره | |

سلام    خوبین خوشین؟؟؟؟؟

 چه خبر؟

 ببخشید که یه مدت نبودم......... سرم شلوغ بود.... ممنون از بابت این همه توجه و نظر.... واقعا شرمنده کردید...... بی خیال نمی خوام شکایت کنم.....

 این بار یه نوشته کاملا متفاوت دارم با نوشته های گذشته....... امیدوارم خوشتون بیاد....... نظر یادتون نره هاااااااااا

.

.

.

.

.

.

.

راه بهشت

 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي،

 صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تامرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند…!

پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: 'روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟'

دروازه‌بان: 'روز به خير، اينجا بهشت است.'

- 'چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.'

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: 'مي‌توانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد.'

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:' واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.'

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: ' روز بخير!'

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيدبنوشيد.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت!

- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند:' بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! '

-  كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

بخشي از كتاب 'شيطان و دوشزه پريم '  اثر پائولو كوئيلو

 




از نگات ترانه من آب میشه
          نباشی نقاشی هام خراب میشه
واسه اسکار طلا ترین نگاه
         همیشه چشم تو انتخاب میشه
از تو بهتر مگه میشه پیدا
         عشقت تو قصه مگه میشه جا؟
خوب می دونم اهل آسمونی
         اگه بری زمین میشه تنها...

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت18:19توسط خاطره | |