|
از عذاب رفتن تو.... می سوزم تو اوج غربت برای بودن با تو ندارم یه لحظه فرصت اینجا اشکه تو چشام.... به کسی نشون ندادم اگه بشکنه غرورم.... خم به ابروم نمی یارم وقتی نیستی هر چی غصه است تو صدام وقتی نیستی هر چی اشکه تو چشامه... از وقتی رفتی دارم از غصه رفتن تو می سوزم کاشکی بودی و میدی که چی آوردی به روزم حالا عکست تنها یادگار از تو خاطراتت تنها باقی مونده از تو وقتی نیستی یاد تو هر نفس آتیش می زنه به این وجودم کاش از اول نمی دونستی من عاشق تو بودم
سلام خوبین خوشین؟؟؟؟؟ چه خبر؟ ببخشید که یه مدت نبودم......... سرم شلوغ بود.... ممنون از بابت این همه توجه و نظر.... واقعا شرمنده کردید...... بی خیال نمی خوام شکایت کنم..... این بار یه نوشته کاملا متفاوت دارم با نوشته های گذشته....... امیدوارم خوشتون بیاد....... نظر یادتون نره هاااااااااا . . . . . . . راه بهشت مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تامردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند…! پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه بان كرد و گفت: 'روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟' دروازهبان: 'روز به خير، اينجا بهشت است.' - 'چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم.' دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: 'ميتوانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان ميخواهد بنوشيد.' - اسب و سگم هم تشنهاند. نگهبان:' واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.' مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود. مسافر گفت: ' روز بخير!' مرد با سرش جواب داد. - ما خيلي تشنهايم . من، اسبم و سگم. مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيدبنوشيد. مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد. مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟ - بهشت! - بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت نيست، دوزخ است. مسافر حيران ماند:' بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! ' - كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند... بخشي از كتاب 'شيطان و دوشزه پريم ' اثر پائولو كوئيلو
|
About![]()
من همون همیشه غزل خوان و شاعر رویا... Archivesخرداد 1388اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Links
دوستی |