|
تصمیمش روگرفته بود .... خودش این طور نمی خواست... ولی.... انگار مجبور بود.... باید این کار و می کرد .. می خواست بره نه فقط از جایی که زندگی می کرد.... نه فقط از بین دوستاش...... می خواست بره.... از این دنیا... از بین تمام آدماش. همون آدم هایی که ساعت ها گریه کردنش رو به مسخره گرفتن همون آدم هایی که نخواستن حتی برای یک لحظه باورش کنن همون هایی که بیرونش کردن و گفتن:........برو... نمی خواست اما مجبور بود..... آخه عزیز ش هم تو جمع همون آدم ها بود....... نمی خواست باورش کنه.. می گفت: تو باعث آزار منی.......... حتی عزیزش هم بهش گفت:.......... برو اونم رفت با اینکه....... ولی قبول کرد..... فردا تولد عزیزش هست..... می خواد بهترین هدیه رو بهش بده...... می خواد کاری کنه تا دیگه باعث آزارش نشه..... این طوری اونم خوشحال میشه..... یعنی حتی اگر خوشحال هم نشه ... خب ناراحت هم نمیشه......... می دونه که کسی دلتنگش نمیشه....... برای همین این قدر راحت تصمیمش رو گرفته بود....... رفت رو یه بام بلند.... همون جا که هر وقت بارون می بارید می ایستاد و گریه می کرد به آسمون نگاه کرد... هوا ابری بود..... دعا کرد ای کاش بارون بیاد.... یه دفعه بغض راه گلوش رو گرفت....گفت: خدایا می دونم بنده خوبی نبودم گفت: می دونم خیلی خطا کردم...............می دونم کوتاهی کردم..... خدایا! حتی می دونم این کارم هم یه گناه بزرگه..... ولی منو ببخش.... مجبورم ببخش ببخش ببخش می گفت و فریاد می زد...آخه...! ولی تصمیمش جدی بود... رفت لبه بام............. به زمین نگاه کرد هنوز بهار نیومده بود... اما هوا بوی بهار رو می داد... زمین تقریبا از چمن سبز شده بود چشماشو بست.......... عزیزش رو به یاد آورد............. تمام آدم هایی رو که دوست داشت... ..... دونه دونه تو رویاش با همشون خداحافظی کرد چشماشو باز نکرد... یه قدم به جلو برداشت... بعد خودش رو رها کرد احساس سبکی می کرد............. خیلی سبک چند ثانیه بیش تر طول نکشید .... یه درد شدید توی سرش پیچید..... اما درد به همون سرعتی که اومده بود رفت احساس آرامش می کرد... یه حس خوب........... چشمانش رو به آسمان بود...... آسمان رو نگاه می کرد اما تعجب کرد! هنوز خیلی به شب مونده بود پس چرا آسمان تاریک بود.....؟! چشماش به آرومی بسته شد..... آخرین چیزی که به یاد آورد... عزیزش بود در حالی که بهش لبخند می زد....... اگر یادتان بود و باران گرفت... دعایی هم برای بیابان کنید...
ممنون از همه دوستای گلم که اومدن و بهم تبریک گفتن خوشحالم کردید ولی حیف... حیف ..... و بازم حیف.... چون تمام کیک ها رو تنهایی خوردم از تمام این ها که بگذریم..... می رسیم به ایده جدید من.... می خوام خاطره اولین برخورد و آشناییتون رو برام تعریف کنید.... اولین آشنایی با کسی که دوست دارید... اصلا اون به شما چی گفت؟!؟!؟!؟! البته شاید یکم فضولی باشه ها ا ا ا ولی هر کی دوست داره برام تعریف کنه......... تمام خاطره ها رو می زارم رو وبلاگ...... نکته: هر کی می اد نظر بده خواهشا این قدر ننویسین: خوبه عالیه زیبا می نویسی... خاطره اولین آشناییتون رو بنویسید.... ممنون منمتظرتون هستما..... منتظر نوشته های قشنگتون در ضمن فرق نمی کنه چقدر طولانی یا کوتاه باشه حتی می تونید در یک کلمه هم اون رو بیان کنید..... ممنون
سلام.........................سلام یه خبر خوب............................. یه اتفاق مهم حدس بزنید.................... بله سخته.......... هر کسی نمی دونه............. ولی بعضی ها می دونن............ همون بعضی ها نمی دونید................. باشه اشکالی نداره................ معرفت نیستم... یادم می مونه .............. بگذریم بزارید بگم چه خبره...................... بیام شمع ها رو فوت کنم تا 220 سال زنده باشم......... خب خبر مهم ... اتفاق مهم این بود.............................. کادو یادتون نره... هاااااااا هر کی کادو بیاره کیک تولد هم بهش میدم
|
About![]()
من همون همیشه غزل خوان و شاعر رویا... Archivesخرداد 1388اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Links
دوستی |