تبليغاتX
خط خطی


















خط خطی

اگه باز از روزگار دلت گرفت... لحظه ها... ثانیه ها .... ابری شدن..............

همه مي پرسند: چيست در زمزمه مبهم آب؟

چيست در همهمه دلكش برگ ؟

 

 چيست در بازي آن ابر سپيد؟

 

 روي اين آبي آرام بلند كه ترا

 

مي برد اينگونه به ژرفاي خيال؟

 

 چيست در خلوت خاموش كبوتر ها؟

 

چيست دركوشش بي حاصل صبح...؟

 

چيست در خنده جام  كه تو  چندين

 

ساعت مات و مبهوت به آن مي نگري؟!

 

نه به ابر... نه به آب...  نه به

 

 برگ...  نه به اين آبي آرام

 

 بلند .... نه به اين آتش سوزنده كه

 

 نعريده به جام... نه به اين خلوت

 

 خاموش كبوترها ...

 

من به اين جمله نمي انديشم...!

 

من مناجات درختان را هنگام سحر...

 

رقص  عطر گل يخ را با باد...

 

 نفس پاك شقايق را در سينه كوه ...

 

صحبت چلچله ها را با صبح... نبض

 

 پاينده هستي رادر گندم زار... گردش

 

 رنگ و طراوت را در گونه گل...

 

  همه را مي شنوم مي بينم ...

 

من به اين جمله نمي انديشم...!

 

 من به تو مي انديشم...

 

اي سراپا همه خوبي ... تك و تنها به تو مي انديشم...

 

 همه وقت همه جا من بهر حال كه باشم به

 

 تو مي انديشم...

 

+نوشته شده در پنجشنبه 22 آذر1386ساعت20:22توسط خاطره | |