تبليغاتX
خاطره
نبودن تو....

این و امروز اضافه کردم یعنی ۲۹/۴/۸۷

 

امروز تولد بهترین دوستمه...

 

 

 یکی که خیلی دوسش دارم و برام مهمه...

 

.....تولد .... تولد....تولد.....

Aha!

 تولدت مبارک

 

  Tavalod06.gif




زندگی ام سر شار از تنهایی

 

 سر شار از لحظه هایی به تلخی نبودن

 

 

آهسته و بی صدا..... قدم به زندگی ام گذاشتی

 

بی آن که بدانم از کجایی و کیستی...

 

و لبریزم کردی از محبت...

 

 پر از حسی به زیبایی عشق

 

حالا..... لحظه هایم پر است از حس نداشتن تو.....

 

 سنگینی غم نرسیدن به تو....

 

هر چند ساعت ها زیر باران ....

 

دعای آمدنت را زمزمه کردم.......

 

حالا فقط  باران می بارد .... تا بغض سنگینم را سبک تر کند ...و.... چشم

 

 هایم را بارانی تر....

 

The image “http://i6.tagstat.com/image02/6/c876/000B0519IxS.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

 

کاش گذشتن از بعضی چیزا به آسونی گفتنش باشه


فراموش کردنه بعضی حرفا سخت تر از لحظه ی شنيدنشه ! 


چرا فکر ميکنی ميشه راحت از خيلی چيزا گذشت
 ؟


من نمی خوام سکوت من آجرای همون ديواری باشه که بين منو تو فاصله
بندازه 


آگه حرف نمی زنم .. اگه نمی گم دردم چيه ..
 اگه فقط شدم نگاه و نگاه ..


فکر نکن از درد و دل کردن باهات خسته شدم ..
 


ميترسم تو خسته بشی از دلتنگيام ..  

 

 

5392535522-66680583.jpg 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 20:18 توسط خاطره |
ساده مثل دل سپردن.....

همه چی ساده شروع شد......

 

تو مسیر یه خیابون ......تو یک غروب پاییز

 

                                                       زیر چتر خیس بارون

 

یه نگاه ساده از تو ...... یه سلام ساده از من

 

چند تا لبخند دروغی

                                      چند قدم پیاده رفتن

 

چند تا پرسش از گذشته ......  چند تا حرف کودکانه

 

 دل زدن به قلب دریا

                                           یه سوال عاشقانه...!

 همه چی ساده شروع شد

 

 ساده مثل دل سپردن.....

 

 مثل عاشق شدن تو........ مثل عاشق شدن من

 

هر قدم که با تو رفتم هنوزم به خاطرم هست

 

 کوچه ها تموم نمی شد حتی کوچه های بن بست...!

 

30jtes7%5b1%5d.jpg

***********

موهبت 

من از خدا خواستم به من توان و نيرو دهد

و او بر سر راهم مشکلاتي قرار داد تا نيرومند شوم.

من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد

و او پيش پايم مسايلي گذاشت تا آنها را حل کنم.

من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند

و او به من فکر داد تا براي رفاهم بيش تر تلاش کنم.

من از خدا خواستم به من شهامت دهد

و او خطراتي در زندگيم پديد آورد تا بر آنها غلبه کنم.

من از خدا خواستم به من عشق دهد

و او افراد زجر کشيده اي را نشانم داد تا به آنها محبت کنم.

من از خدا خواستم به من برکت دهد

و خدا به من فرصت هايي داد تا از آنها بهره ببرم.

من هيچ کدام از چيزهايي را که از خدا خواستم، دريافت نکردم

ولي به همه چيزهايي که نياز داشتم، رسيدم.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 9:32 توسط خاطره |
 

سلام.......

 

رو لینک زیر کلیک کنید و بهم  امتیاز بدید......... اگر از

وبلاگم خوشتون می یاد....... ممنون...بای

 

 www.night-skin.com/topblog

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 15:59 توسط خاطره |

از عذاب رفتن تو.... می سوزم تو اوج غربت

 

برای  بودن  با تو ندارم یه  لحظه  فرصت

 

اینجا اشکه  تو چشام.... به کسی نشون ندادم

 

اگه بشکنه غرورم.... خم به ابروم نمی یارم

 

وقتی نیستی هر چی غصه است  تو صدام

 

 وقتی نیستی هر چی اشکه تو چشامه...

 

از وقتی رفتی دارم از غصه رفتن تو می سوزم

 

کاشکی بودی  و میدی  که چی  آوردی  به روزم

 

حالا عکست تنها یادگار از تو

 

خاطراتت  تنها باقی مونده از تو

 

 وقتی نیستی یاد تو هر نفس آتیش می زنه به این وجودم

 

کاش از اول نمی دونستی من عاشق تو بودم

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:49 توسط خاطره |

سلام    خوبین خوشین؟؟؟؟؟

 چه خبر؟

 ببخشید که یه مدت نبودم......... سرم شلوغ بود.... ممنون از بابت این همه توجه و نظر.... واقعا شرمنده کردید...... بی خیال نمی خوام شکایت کنم.....

 این بار یه نوشته کاملا متفاوت دارم با نوشته های گذشته....... امیدوارم خوشتون بیاد....... نظر یادتون نره هاااااااااا

.

.

.

.

.

.

.

راه بهشت

 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي،

 صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تامرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند…!

پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: 'روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟'

دروازه‌بان: 'روز به خير، اينجا بهشت است.'

- 'چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.'

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: 'مي‌توانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد.'

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان:' واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.'

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: ' روز بخير!'

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيدبنوشيد.

مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت!

- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند:' بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! '

-  كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

بخشي از كتاب 'شيطان و دوشزه پريم '  اثر پائولو كوئيلو

 




از نگات ترانه من آب میشه
          نباشی نقاشی هام خراب میشه
واسه اسکار طلا ترین نگاه
         همیشه چشم تو انتخاب میشه
از تو بهتر مگه میشه پیدا
         عشقت تو قصه مگه میشه جا؟
خوب می دونم اهل آسمونی
         اگه بری زمین میشه تنها...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 18:19 توسط خاطره |
تو بمون که آشیانه ام توئی....!

من بی تو هیچم تو باورم نکن

 

                   خیسم ز گریه  تنها ترم نکن

 

عاشق نبودم تا با تو سر کنم

 

                    آتش نبودم خاکسترم نکن

 

 اگه عاشقت نبودم..... اگه بی تو زنده بودم

 

        تو بمون  که بی تو غصه می خورم

 

 اگه دل به تو نبستم... اگه این منم که هستم....

 

               ولی از هوای گریه ات پر ام

 

اگه شکوه دارم از تو .... اگه بی قرارم از تو

 

                  تو بمون که  آشیانه ام توئی

 

 به هوای ات ای ستاره..... به تو می رسم دوباره

 

                     اگه عاشقم بهانه ام توئی

 

.......................................

  دل کنده  بودم  از هم زبونی ات

 

                    پنهون نکردی  از من نشونی ات

 

من پا کشیدم از عهد بسته ام

 

                      تو پا فشردی بر مهربونی ات

 

اگه هم زبون نبودم ........اگه مهربون نبودم

 

              چه کنم  درد  این دل شکسته ام

 

اگه سرد و مرده بودم........ اگه پر  نمی گشودم

 

           به تو بستم این دو بال خسته رو

 

<br/><a href="http://i28.tinypic.com/167j91c.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 19:54 توسط خاطره |

سلام سلام...............خوبین؟ خوشین؟

از عید چه خبر  از سفره هفت سین چه خبر ؟

کدوماتون تو خونه تکونی کمک کردید؟؟؟

چند تاتون از زیر کار در رفتید؟  من که   خیلی از زیر کار در رفتم  

راه حل من و اگه یاد بگیرید  خیلی خوب  و راحت می تونید از زیر کار به خصوص

خونه تکونی شب عید  در برید .   از مامان های عزیز و محترم  خواهشمندیم این

مطالب رو نخونند . توجه داشته باشید :

 

اولین راه برای پشت کنکوری های عزیز است  اگه تا به حال برای کنکور درس

 

نمی خوندید حالا وقتشه . به طور شبانه روزی به خوندن درس ادامه بدید  و مطمئنا پدر

 مادر های عزیزتون راضی نمی شوند که بچه های دلبندشون دانشگاه قبول نشون .

 

حالا برای کسایی که با موفقیت کنکور را پشت سر گذاشتن   و حالا در جمع دانشجویان

 عزیز هستند  به بهانه های مختلف (اعم از  تحقیق ؛ گرد همایی دانشجویی؛نوشتن 

 پایان نامه و...)صبح زود از خانه خارج شوید و تا اخر شب به خانه برنگردید در

صورت  امکان  باید گوشی  شما در دسترس نباشد  و یا تماس با مشترک امکان

پذیر  نباشد و در صورت امکان  گوشی خود را خاموش  کنید .

سایر دوستان عزیزی که وقت خودشون رو به چت کردن پای کامپیوتر می گذرونند 

 باید سفارشات ویژه ای بکنم . خانه و خانواده رو مطمئن کنید که کامی (کامپیوتر ) شما

 به طور بسیار شدیدی  مریض شده و حتما احتیاج به بستری شدن دارد . خیلی زود

کامی رو برداشته به بهانه ی مراجعه به یک خدماتی  راهی  کافی نت شوید  و تا

مدت مورد نیاز  از کافی نت خارج نشوید .در ضمن نصیحت هایی رو که در مورد

گوشی همراه کردم را فراموش  نکنید .

برای افراد شاغل توصیه می شود به بهانه ی اضافه کاری تا آخر وقت در اداره  و

 محل کار خود بمانند  و جزو آخرین نفرات  از محل کار خارج شوند (مثل من(

 

در مورد سایر کسانی که در هیچ کدوم از موارد بالا از آن ها نام برده نشده است 

توصیه می شود  با استفاده از  بهانه ای مانند مریضی  از زیر کار در بروند تا کسی از 

 آنها برای  کار ها در خواست  کمک نکند سعی کنید این موقعیت را دو شب به ۴

شنبه سوری ادامه دهید و اگر نه از آتش بازی محروم  می شوید .

 

.امیدوارم این توصیه ها  به شما کمک کنه  یا اگر برای امسال  به کار شما نیامد  

 برای سال دیگر به کار ببرید . تمام این راه حل ها   امتحان شده می باشد و ضمانت

 می شود .فقط مواظب باشید.... چون اگر مامان جون ها  بفهمن دوبرابر  باید کار

کنید!!!

سال نو همتون هم

 

مبارک... ان شاءالله

 

سالی سرشار از خیر و

 

 برکت و خوبی و خوشی

 

 داشته باشید........

 

احتمالا تا بعد از عید

      بای بای

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 18:15 توسط خاطره |
می خواست بره.........

تصمیمش روگرفته بود .... خودش این طور نمی خواست... ولی.... انگار

 

 مجبور بود.... باید این کار و می کرد .. می خواست بره نه فقط از جایی که 

 

 زندگی می کرد.... نه فقط از بین دوستاش...... می خواست بره.... از این دنیا... از بین تمام آدماش.

 

همون آدم هایی که ساعت ها گریه کردنش رو به مسخره گرفتن

 

 همون آدم هایی که نخواستن حتی برای یک لحظه باورش کنن

 

 همون هایی که   بیرونش کردن و گفتن:........برو... نمی خواست اما مجبور بود.....

 

آخه عزیز ش هم  تو جمع همون  آدم ها بود.......

 

نمی خواست باورش کنه.. می گفت: تو باعث آزار منی..........

 

حتی عزیزش هم بهش گفت:.......... برو              اونم رفت با اینکه.......

 

ولی قبول کرد..... فردا تولد عزیزش هست..... می خواد بهترین هدیه رو بهش

 

بده...... می خواد کاری کنه تا دیگه باعث آزارش نشه.....   این طوری اونم

 

خوشحال میشه.....

 

 یعنی حتی اگر خوشحال هم نشه ... خب  ناراحت  هم نمیشه.........

 

می دونه که کسی دلتنگش نمیشه.......

 

برای همین این قدر راحت تصمیمش رو گرفته بود.......

 

رفت رو یه بام بلند.... همون جا که  هر وقت بارون می بارید  می ایستاد و گریه می کرد

 

 به  آسمون نگاه کرد... هوا ابری بود..... دعا کرد  ای کاش بارون بیاد....

 

یه دفعه بغض راه گلوش رو گرفت....گفت: خدایا می دونم بنده خوبی نبودم

 

گفت: می دونم خیلی خطا کردم...............می دونم کوتاهی کردم.....

 

خدایا! حتی می دونم این کارم هم  یه گناه بزرگه..... ولی منو ببخش.... مجبورم

ببخش               ببخش                   ببخش

 

می گفت و فریاد می زد...آخه...!

 

ولی تصمیمش جدی بود... رفت لبه بام.............

 به زمین نگاه کرد

 

هنوز بهار نیومده بود... اما هوا بوی بهار رو می داد... زمین تقریبا از چمن سبز شده بود

 

چشماشو بست..........

 

عزیزش رو به یاد آورد.............

 

 تمام آدم هایی رو که دوست داشت...

<