|
فقط دو ماه مونده تا این وبلاگ بشه دو ساله...
اما.. اینجا برای همیشه تعطیل میشه.... خداحافظ...
نگران نباش حال ِ دلم خوب است !!! نه از شیطنت های کودکانه اش خبری هست نه از شیون های مدامش، به وقت ِ خواستن ِ تو آرام جوری که نبینی و نشنوی گوشه ای نشسته و رویای داشتنت را به خاک می سپارد ، خیال ِ روشن ِ خوشبختی ات را رنگ می زند و بغض های بیشُمارَش را می شُمارد. تو هم ، تنها لطفی کن و به وقت رفتنت به خاک بگو : روی دلم نه، روی سرم بریزد...!!!
چشمانم گریان است و دلم خون دل من صاف است به زلالی آب وچشمانم گریه می کنند مانند آسمان پاهایم یخ زده و دستانم خسته از پارو زدن دیگر به چه امیدی زنده بمانم وقتی که در این دریای بیکران ساحلی پیدا نیست آری این دریا غم من است غم های من پایان نخوا هد یافت حال که ترکم کردند و دلم شکست... من نا امید نمی شوم و همچنان پارو می زنم چون خدا را دارم خدای من دل شکسته ی من را ترمیم کن و مرا از این دریا ی غم و خون نجاتم ده...
تو بارون که رفتی شبم زیر و رو شد یه بغض شکسته رفیق گلو شد تو بارون که رفتی دل باغچه پژمرد تمام وجودم توی آینه خط خورد هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره دلم غصه داره... دلم بی قراره نه شب عاشقانه است... نه رویا قشنگه دلم بی تو خونه... دلم بی تو تنگه یه شب زیر بارون که چشمم به راهه می بینم که کوچه پر نوره ماهه تو ماه منی که تو بارون رسیدی... امید منی، تو شب نا امیدی...
بوی باران، بوی سبزه ، بوی خاک شاخه های شسته، باران خورده، پاک آسمان آبی و ابر سپید، شاخه های سبز بید عطر نرگس، رقص باد، نغمه شوق پرستوهای شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک می رسد اینک بهار خوش به حال روزگار خوش به حال چشمه ها و دشت ها خوش به حال دانه ها و سبزه ها خوش به حال غنچه های نیمه باز خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز خوش به حال جام لبریز از شراب خوش به حال آفتاب
سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام سال خرم، فال نیكو، مال وافر، حال خوش، اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام ********سال نو مبارك********
دوست دارم که..... یه اتاقی باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشی، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید... تو منو بغلم کنی که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار ... پاهاتم دراز کردی ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتی ... دو تا دستتم دورم حلقه کردی ... بهت میگم چشماتو میبندی؟ میگی آره! بعد چشماتو میبندی ... بهت میگم برام قصه میگی تو گوشم؟ میگی آره! بعد شروع میکنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... یه عالمه قصة طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمیشن ... میدونی؟ میخوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... یه حرکت سریع ... یه ضربه عمیق ... بلدی که؟ ولی تو که نمیدونی میخوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستی ... نمیدونی من تیغ رو از جیبم در میارم ... نمیبینی که سریع می برم ... نمیبینی خون فواره میزنه ... رو سنگای سفید ... نمیبینی که دستم میسوزه و لبم رو گاز میگیرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی ... تو داری قصه میگی.. من شلوارک پامه ... دستمو میذارم رو زانوم ... خون میاد از دستم میریزه رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا ... قشنگه مسیر حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حیف که چشمات بسته است و نمیتونی ببینی ... تو بغلم کردی ... میبینی که سرد شدم ... محکمتر بغلم میکنی که گرم بشم ... میبینی نامنظم نفس میکشم ... تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت! میبینی هر چی محکمتر بغلم میکنی سردتر میشم ... میبینی دیگه نفس نمیکشم ... چشماتو باز میکنی میبینی من مردم ... میدونی؟ من میترسیدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهایی مردن ... از خون دیدن ... وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گریه نکن دیگه! ... من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم دلم میگیرهها ! بعدش تو همون جوری وسط گریههات بخندی ... گریه نکن دیگه خب؟ دلم میشکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟
نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم حقیقت و واست بگم به آخر خط رسیدم...ً! نمی دونی چقدر دلم تنگه برای دیدنت ... من می دونم همین روزا عشق من از یادت میره بعدش خبر می دن بیا که داره دوستت می میره عکس های نازنین تو با چند تا گل کنارمه یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه تنها دلیل زندگیم با یه غمی دوسِت دارم داغ دلم تازه میشه اسمت و وقتی می یارم وقتی تو نیستی چکنم با این دل بهونه گیر مگه نگفتم چشات و از چشم من هیچ وقت نگیر...؟!
به طور مقدمه باید دانست که عدد "هفت" نزد ایرانیان قدیم مقدس بود و به خاطر ستارگان هفتگانه یعنی « زهره ، مشتری ، عطارد ، زحل ، مریخ ، زمین و خورشید » عدد هفت را گرامی می داشتند. نیاکان ما که زرتشتی بودند ، اعتقاد داشتند که عقل مقدس یعنی " اهورامزدا " که به او "سپند مینو" نیز می گفتند ، شش وزیر بزرگ به نام "امشاسپندان" دارد که یعنی مقدسان جاویدان و این شش امشاسپند با "سپندمینو" تشکیل (هفت سپند) می دهند.علت این که هفت سین به راستی هفت سین است ، اشاره به هفت "امشاسپند" است و چون کلمه "سپند" با سین شروع می شده ، روی این اصل به علامت آن هفت مقدس جاودانی ، چیزهائی در نظر گرفته شده که هم با حرف سین شروع شده باشند و هم مورد استفاده مثبت بشر واقع شوند. مردم بابل عدد هفت را مقدس می شمردند ، طبقات آسمان و زمین و سیارات هفت بوده است ، ایام هفته هفت روز است. به عقیده هندیها در آئین برهما انسان هفت بار می میرد . عروس و داماد باید هفت قدم به اتفاق هم بردارند. هفت قدم جلو رفته و قسم می خورند ، در آئین زرتشت هفت فرشته مقرب وجود دارد. در تورات مذکور است که هفت نر و ماده را با خود برگیر تا نسلی بر جهان بماند. هفت معجزه ، از 33 معجزه را مسیح در انجیل ذکر کرده است ، در انجیل از هفت روح پلید صحبت شده است ، به نظر فرقه کاتولیک ، هفت نوع شادی و هفت غسل تعمید وجود دارد. آسمان هفت طبقه دارد . فرعون در خواب هفت گاو چاق و هفت گاو لاغر را دید که گفتند هفت سال خشکسالی و هفت سال فراوانی می شود. جهنم هفت طبقه دارد . گناهان اصلی هفت عدد است . پیش از اسلام در بین اعراب ، هفت بار طواف دور کعبه مرسوم بوده و در سنت اسلامی نیز چنین است . هفت نفر قاری قرآن معروف بودند ، هفت بار شستن اشیاء ناپاک و قرار گرفتن هفت عضو بدن هنگام نماز نیز مذکور است .هفت در تصوف : هفت وادی سلوک در تصوف معروف است 1) طلب ، 2)عشق ، 3)معرفت ، 4) استغنا ، 5)توحید ، 6) حیرت ، 7)فنا ، مولوی می گوید:هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم همراهان داریوش با خود او هفت نفر بودند، در نقش رستم در بالای آرامگاه داریوش ، هفت نقش ملاحظه می شود . جنگهای هفت ساله در زمان لوئی 11 واقع شد. اژدهای هفت سر معروف است . هفت پسر گشتاسب به هفت راهزن تبدیل شدند و هفت خوان رستم و اسفندیار معروف است. در بابل و آشور هر معبدی هفت طبقه داشت و هر طبقه به نام یکی از سیارات و هفت رنگ بود (سرخ ، سیمین، سفید، سیاه، ارغوانی، آبی و سبز). حصار اکباتان هفت دیوار داشت و آرامگاه کورش هفت پله دارد.
سلا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ام........ خوبین؟ جاتون خالی... جمعه نزری داشتیم... آش رشته.... شما هم نزری می خواین؟ خب من چون می دونستم که همتون نزری می خواین جای همتون آش خوردم... ولی عجب آشی بود اا ا ا ا ا ا ا.... از قدیم گفتن شنیدن کی بود مانند خوردن.....! یه عذر خواهی هم بدهکارم.....! به همه دوستام.. آخه خیلی وقته آپ نکردم و جواب محبت های دوستای گلم و نتونستم بدم... نه دستم به نوشتن می رفت.. نه بهانه بود برای نوشتن..... از تمام دوستام ممنون که این مدت بهم سر زدن... برای اشتباهت قهر من و تو کافی شنیدم دوسم نداری پشت هم هی بد بیاری تو شدی ازم فراری خیلی وقته من و تنها می زاری سر قول و قراری بهونه برام می یاری آخر چشم انتظاری خیلی سخته بگی حرفی نداری گاهی من ، من ِبی تو روزا به کندی می گذره چی میشه که پیش کسی باشی که عاشق تره... یک نگاه..... شد گناه..... این اشتباه آخره قصمون به سر رسید با یه دنیا خاطره حالا تنهای تنهام توی این دنیا منم که موندم پای تو ولی تو رفتی چرا...
از صبح بغض راه گلویش را بسته بود نمی دانست چه کار کند... بالاخرخ طاقت نیاورد و اشک از چشمانش جاری شد و بر سر من و تو فرو ریخت... بر زمین ریخت و همه جا را خیس کرد... دوباره بارون گرفته... همه سریع خودشون و به یه سر پناهی می رسوننو چتر ها رو باز می کنن.... به چهرهاشون که دقیق بشی می فهمی اصلا از اومدن بارون خوششون نیومده.... می فهمی که اصلا نمی خوان مثل درخت ا خیس بشن... حتی نمی خوان بفهمن تو دل قطرها چی می گذره...! آروم بین جمعیت قدم می زنم... جمعیتی که هر لحظه پراکنده تر می شه... وقتی از کنارم رد می شن سنگینی نگاهشون و حس می کنم .. چیزی زیر لب می گن و از کنارم رد میشن..... شاید تعجب می کنن که مثل اون ها نیستم که از بارون فرار نمی کنم... نمی خوام فقط نظاره گر باشم... می خوام پا به پای بارون گریه کنم...! عاشق بارونم..... عاشق قطره هاش که روی صورت بباره..... عاشق خیس شدن زیر بارون... خیابون دیگه خلوت شده.... گهگاهی فقط یه رهگذر رد میشه.. اونم مثل بقیه نگاهم می کنه انگار که... احساس می کنم با چشماش میگه: نگاه کن دیوونه بارون ندیده ......!!! وقتی کوچه ها خلوته راحت تر میشه زیر بارون قدم رد... خب کسی چپ چپ نگاهت نمی کنه...! بهترین لحظه اش موقعه ای که می بینی گل ها چه قشنگ زیر بارون خیس شدن.... می بینی انگار همه چی زیبا تر شده.... همراه باران گریه می کنم و با قطرات صحبت می کنم... فقط قطره ها می دونن تو دل من چی میگذره... فقط و فقط قطره ها....
ای رسیده وقتی رفتی درد دلهام تازه تر شد هر شبم به شب نشینی با خیال تو به سر شد من یکی بوده همیشه تو یکی نبوده قصه لحظه هایی که نبودی لحظه های پر غصه این تویی که تو بریدی دیگه گفتم که تموم شد دیگه گفتم که نمی یای عاشقونه هام حروم شد... ولی مهربون تر از اون بودی که تنهام بزاری تو نتونستی که بی من باشی و طاقت بیاری...!
هر کسی اخلاقی داره .می تونی باهاش دوست نشی اما وقتی دوست شدی نمی تونی فراموشش کنی..نمی تونی دوستش نداشته باشی! . به قولی کوچکترین محبت ها به یاد آدم میمونه . بعضی وقتا با حرفامون یا کارامون کارایی میکنیم که به نظرمون درست اما.....فقط دوستامون و ناراحت می کنیم! شده خودمو بیارم پایین اونو می برم بالا . شده گریه کنم کاری میکنم اون بخنده... درست جدیه.درست اشکال میگیره.درست درست درست درست..... .....اشکال که نه فقط دلسوزیه !در عوض کلی مهربونه و دوسم داره
|
About![]()
من همون همیشه غزل خوان و شاعر رویا... Archivesخرداد 1388اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Links
دوستی |